هميشه دوست داشتم مرگ رو از اون طرفش ببينم. اين زندگي رو مثل يك تخممرغ تصور كنم و آدمي كه زندگي ميكنه رو مثل اون جوجه توي تخم. شكستن پوست تخم و خروج از اون بشه مرگ. دوست داشتم جاي اونايي باشم كه بيرون اين محيط هستند و خارج شدن من رو ميبينن. مرگ چيز عجيبيه. شايد مثل تولد باشه؛ يعني تولد بهمعناي مرگمون تو يه جهان ديگه است و انتقالمون به اين جهان. حالا مرگمون هم تولد ما تو جهان بعد باشه. وقتي به دنيا اومديم كلي آدم خوشحال شدن. حالا شايد مرگمون هم عدهاي رو اونطرف پل خوشحال كنه (خوشحالي عدهاي در اين طرف رو قطعي گرفتم).
به هر حال اونطرف مرگ رو بيشتر دوست دارم تا اينطرف.
پ.ن: از آشنايانم عزيزي را از دست داده است، به تسليتش عازمم.
+
نوشته شده در
90/11/13ساعت توسط مصطفا
|
از مغازه سر كوچه كه برميگشتم سه تا از بچههاي (بين ۱۰ تا ۱۵ سال) محل داشتن با توپ بازي ميكردن. ديوار يكي از همسايهها شده بود دروازه و يكي سانتر ميكرد و ديگري سر ميزد و آخري هم گاهي گل ميخورد و گلزن را شاد ميكرد و گاهي ميگرفت و خود شاد ميشد.
ـ علي سانتر كن ديگه.
سانتر واقعا مزخرفي كرد و: هوا سرده هنوز پاهام گرم نشده!
دروازهبان كه از زحمت احتمال گرفتن يك توپ يا احتمال سرشكستگيِ خوردن يك گل راحت شده بود: كفشات خوب نيستن، نوكش خيلي پهنه، كنارههاش هم ...
بحث مفصلي شد كه مشكل درست سانتر نشدن توپ چيه. البته مسلّم زننده ضربه نيست.
من هم كه بچهتر بودم همين بهانهها را با دوستان براي ناتوانيهايمان ميتراشيديم. هرچند (تقريباً) همه معتقدند فرزندان امروز از پدران خود در كودكي باهوشتر و تيزترند، اما گويا اين كودكان تيز و گيرا در اين مورد ترجيح دادهاند بر دين آبا و اجداديشان باقي بمانند.
* * *
خدايا كمكمان كن دست از تنبلي برداريم و زحمتي كه براي تراشيدن بهانه ميكشيم و تلاشي كه هدر ميدهيم براي يافتن كسي يا چيزي كه بار ناتواني ما را بكشد را در راه انجام كارمان بيفكنيم، كه بيشك خود طرحي نو خواهد بود و از شكافتن فلك بسي مهمتر. شايد از اين راه فرزندانمان هم سر به راه و دست به كار شوند.
آمين
+
نوشته شده در
90/11/08ساعت توسط مصطفا
|
خاتمي به پرتابكننده كفش به احمدينژاد ده ميليون تومان هديه داده بود
اين جمله الان ديگه فكر كنم تيتر خبر خيلي از سايتها شايد شده باشه؛ تيتري كه اگه مطلب ذيلش رو نخوني به خباثت كسي كه تيتر رو انتخاب كرده پي نميبري (البته شايد خودش اسمش رو بذاره تيتر جنجالي، مشتريجذبكن، و چه ميدونم از اين جور چيزا ديگه). من كه فكر ميكنم اين كار فريبدادنه، بياحترامي به خواننده است؛ كاملا بيشعوريه. حقالناس كه شاخ و دم نداره چه با تو روزنامه زدنش باعث بشي مردم پولشونو بدن براي خوندنش و چه تو اينترنت وقتشونو بگيري.
پ.ن: مال حلال خوردن چقدر سخت شده!!
+
نوشته شده در
90/09/26ساعت توسط مصطفا
|
شايد خيليها آمدن محرم را با صداي
يا حسين او ميفهميدند. ديوانهاي كه هيچوقت روز اول محرم را فراموش نميكرد. ديوانهاي كه بي هيچ ترس و شرمي فرياد ميزد:
يا حسين. گاهي بسيار حسرت سادگي و بيريايي فريادهايش را ميخورم.
شنيدهام كه از دنيا رفته. خدايش بيامرزد.
+
نوشته شده در
90/09/15ساعت توسط مصطفا
|
چند وقت پيش داشتم فكرْ دود ميكردم. یک بيت شعر ساختم. البته من داشتم زور ميزدم كه به غزل برسم، اما گويا جنبه تبليغاتي شعر خيلي بيشتر از تغزلش شد:
تو همــــان همـــراهي كــه از اول بـــودي
تا تو هستي، آري، هيچكس تنها نيست
+
نوشته شده در
90/08/05ساعت توسط مصطفا
|